مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
325
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
به قيمت ارزان در آنجا خريد و تمامت ما يحتاج نيز شرى كرد . پس ملك ، پانصد شقهء متاع از بهر صباغت بفرستاد . ابو قير از همهء الوان ، آنها را رنگ كرده ، در برابر مصبغه بر آفتاب افكند . چون مردمان از آنجا بگشتند ، عجايبى ديدند كه در تمامت عمر نديده بودند . آنگاه مردمان از بهر تفرج بدر مصبغه گرد آمده ، از نام الوان ، يكانيكان مىپرسيدند . مىگفت : اين سرخ و اين زرد و اين سبز است . و نامهاى الوان از بهر ايشان همىشمرد و مردمان ، متاعها آورده ، به او ميدادند و ميگفتند : از براى ما از اين رنگ و از آن رنگ صباغت كن و هرچه ميخواهى بگير . پس چون از صباغت متاعهاى ملك فارغ شد ، آنها را برداشته ، بديوان ملك درآمد . چون ملك آن لونها بديد ، فرحناك شد و او را انعامى بىاندازه كرد . و تمامت لشكريان ، متاعها آورده ، از او صباغت خواستند . ابو قير هرلون كه ميخواستند ، رنگ كرده ، بديشان ميداد و ايشان زر و سيم زياد بر وى ميافشاندند . پس نام او مشهور شد . و مصبغه را مصبغهء سلطان ناميدند و صباغان شهر نميتوانستند با او سخن بگويند . هروقت كه نزد او ميآمدند ، دست او را بوسه ميدادند و از آنچه از ايشان بوى رفته بود ، معذرت مىخواستند و به او ميگفتند : ما را در نزد خود مزدور كن و خادم خود گير . مسئلت ايشان قبول نميكرد . و او را مالى بسيار و غلامان و خادمان بهم رسيد . ابو قير صباغ را كار بدينگونه شده بود . و اما ابو صبر دلاك چون ابو قير درمها برداشته ، حجره بوى فروبست و او را بى خود گذاشته ، برفت و او در آن حجره دربسته تا سه روز افتاد ، پس از آن دربان كاروانسرا بدر حجره التفات كرده ، او را بسته يافت . و از آن دو رفيق تا وقت مغرب ، كسى را نديد و خبر ايشان ندانست . با خود گفت : شايد ايشان كرايه حجره نداده ، سفر كردهاند ، يا اينكه مردهاند ؟ آنگاه بدر حجره آمده ، ناليدن ابو صبر بشنيد و كليد را در پاشنه دريافت . كليد برداشته ، در بگشود . ابو صبر را ديد رنجور است . از او پرسيد : رفيق تو كجاست ؟ ابو صبر جواب داد : من بى خود بودم . امروز به خود آمده ، كسى را نديدم . اى برادر ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه